X
تبلیغات
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟
تاريخ : دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 | 14:16 | نويسنده : مقصود درودی
 

و آخر دعوانا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين. و پايان گفتار ما اين است كه: حمد و سپاس مخصوص پروردگار جهانيان است

                                            تمام

                                                                    شاید برای همیشه......



تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 13:21 | نويسنده : مقصود درودی
قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعراب جهل بفرستد
که ناظم غزل «عین» و «قاف» و «شین» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسر خوانده ی زمین بشوی

مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی

""حسین"" نام نهادند، اهلِ بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا» و «سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دستچین بشوی

علیرضا بدیع


پی نوشت: این روزا همه چی رو تعطیل کردم حتی شعر و مینیمال نویسی رو

سرم شلوغه شاید حالا حالا هم آپ نکنم شرمنده



تاريخ : پنجشنبه نهم شهریور 1391 | 19:28 | نويسنده : مقصود درودی
دارم خودمو آماده مي كنم

واسه " غربت"

و صد البته " قربت"


ان شا الله فردا صبح عازم كربلام



تاريخ : یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 | 17:4 | نويسنده : مقصود درودی
به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام

                                   دل تورا می طلبد دیده تو را می جوید


پی نوشت1:خدایا شکرت 

پی نوشت 2:این روزا سرم خیلی خیلی شلوغه

امیدوارم بتونم درآینده ی نزدیک یه متن خیلی خوب و درخور راجع به بهترین سفر عمرم سفر مکه بنویسم



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 | 9:31 | نويسنده : مقصود درودی

من نام کسی نخوانده ام الا تو                       مجنون کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم                    از دل همه را تکانده ام الا تو

سلام به همه

اول اینکه عید رو به همه تبریک میگم میدونم یه ذره دیر شده ولی خب دیگه!!!

میان خاک سر از آسمان درآوردیم

بعد ازاینکه کلاسای دانشگاه تموم شد با بچه ها از طرف راهیان نور رفتیم به سمت مناطق جنگی

اولش یعنی اوایل ثبت نام نمیخواستم برم اما اصرار بچه ها قانع ام کرد که برم و البته الان بسیارخوشحالم که رفتم

دوباره گروه تخریب رو راه اندازی کردیم وبا قدرت به کارای خودمون ادامه دادیم

همه ی کارای پارسال رو به علاوه ی یه سری تفریحات دیگه انجام دادیم که همین باعث شد خیلی خوش بگذره

امسال هم همون جاهای پارسال رو رفتیم:

طلاییه- اروند- خرمشهر- اهواز-شلمچه  .......

اما شلمچه

فاخلع نعلیک انک بالوادالمقدس طوی

جایی که به شدت بهش علاقه دارم ومقدس میشمارمش

جایی که اگرچه امسال مثل پارسال حالت روحانیم رو نداشتم اما به یکی از آرزوهام رسیدم

داستان از این قرار بود که از بین حدود 200نفر قرعه کشی کردن که یک نفر رو ببرن کربلا که اسم من دراومد

این درصورتی بود که اواسط سال 90 بهم خبر داده بودن که ازطرف دانشگاه اسمم واسه مکه دراومده

و توی شلمچه بود که خبر تاریخ اعزامم بهم رسید  6 اردیبهشت91

اونم اردیبهشتی که خیلی دوسش دارم

این دوتا خبر به شدت منو تحت تاثیر قرار داد

مکه بعدش کربلا خدایا شکرت

خلاصه بعداز 5روز برگشتیم تهران و عید رو تهران بودم

تهرانم زیاد توخونه نمی موندم وهمش بیرون بودم یه روزم با بچه های دانشگاه رفتیم دربند که خیلی حال داد

8فروردین بود که حوصله م سر رفت و رفتم مشهد

اونجاهم خیلی خوش گذشت این سری همه ی جاهای خوب مشهد رو رفتم

طرقبه- شاندیز- پارک وکیل آباد و..............

بعدشم از مشهد یه راست اومدم سمنان

خلاصه سال 90 سال خیلی خوبی بود عید هم خیلی خوش گذشت

فقط 16روز دیگه مونده

یعنی 16روز دیگه میرم مکه باورم نمیشه

امیدوارم سال 91 واسه همه سال خوبی باشه



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 | 11:11 | نويسنده : مقصود درودی
این روزها نبودنت،ندیدنت،نداشتنت و حتی بودنت هم فرق چندانی ندارد...
به نبودنت عادت کرده ام
همان طور که به بودنت...
باز هم بحث سر تلخی و ماندگاری است
و شیرینی و زودگذری این لحظه ها...
اگر بشنوم که تا ابد هم نخواهی آمد
فرق چندانی در زندگی ام ندارد
حتی متعجب هم نمی شوم
دل خوش کردن فایده ای ندارد
چند وقتی است که می گویم وقتی اولین باران بیاید
تو هم می آیی
باران می آید و از تو خبری نیست
به انتظار می نشینم در این فصل
 این ماه از سال برف می آید
غیر ممکن ممکن میشود
اما تو آمدنت را موکول می کنی به بعد
این روزها تو از همه چیزها محال تری


تسلیت نوشت: سیمین دانشور هم رفت

نمیدونم چرا با مرگ خانم دانشور یاد مرگ  کسایی که دوسشون داشتم افتادم : قیصر امین پور- خسرو شکیبایی و فروغ فرخزاد

از خانم دانشور خاطرات خوبی داشتم حیف............

آخ جون نوشت: امروز دارم میرم جنوب از طرف راهیان نور دانشگاه

پارسال که خیلی خوش گذشت خدا کنه امسال هم خوش بگذره



تاريخ : دوشنبه یکم اسفند 1390 | 11:18 | نويسنده : مقصود درودی

چند روز پیش رسما ترم 6 شروع شد

ترم 5 خیلی ترم خوبی بود کاشکی همیشه ترم 5 بود:

سکوت ......استراحت......تفریح......خوندن کتابای مورد علاقه م.....خبرای خوب...

این روزا ساکتم   ساکت ساکت  اما   ساکت که میمانی میگذارند به حساب جواب نداشتن هایت.... عمرا بفهمند داری جان میکنی تا حرمت ها را حفظ کنی

سرم به کار خودم بنده و از اینکه حاشیه ندارم خیلی راضی ام

امروزم که اسفند شروع شد ماهی که خیلی دوسش دارم

امیدوارم اسفند هم مثل بهمن باشه

بهمن اتفاقای خوبی واسم افتاد

 

تقدیم نوشت:

نفس نمیکشد هوا

قدم نمیزند زمین

سکوت میکند غزل

بدون تو یعنی همین

تقدیم به ر. ع

 

تبریک نوشت: 6 اسفند تولدمه.  پیش پیش مبارک

 



تاريخ : دوشنبه هفتم آذر 1390 | 13:59 | نويسنده : مقصود درودی

هجوم واژه های نومعنی نشسته  تو چشات

به زیرسقف آسمون ریتم تمام نفسات

سازو برات کوک میکنم اسم تو رو روی یه نت

چقدربرام مقدسه پرستشت شبیه بت

بی اختیار ِ دست من نوشته میشی رو ورق

از اول گمشدنت تو مال من بودی به حق

بهم سرایت میکنی مثل یه شعر پر اثر

مثل غزل از قیصر و اون جمله های مختصر

آهنگ سازی میکنم تا این ترانه بشه ثبت

پشت اتاق  شیشه ای یک دو سه میریم واسه ضبط

دلم گذشته از قفس سهم من از تو حادثه ست

ترانه های نابی که برای عمری خاطره ست


پ ن : ترانه سرا: پیام شریعت پناهی   یکی از دوستای خوبم که خیلی وقت بود بهش قول داده بودم اینکارو براش بکنم اما امان از وقت نداشتن




تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 | 12:23 | نويسنده : مقصود درودی

دیگر تو را آرزو نخواهم کرد!

                                 تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که

                                                                               خودت بیایی با دل خود نه آرزوی من!!

یک عمر تو را به هرکجایی بردم

هر لحظه گذشت بی تو من نشمردم

حالا تو بمان و قصه ات راحت باش

 از بس نرسیدم به تو اخر مردم..........

 



تاريخ : چهارشنبه پنجم مرداد 1390 | 16:16 | نويسنده : مقصود درودی

از دیو و دد ملول بود و با چراغ، گرد شهر میگشت.در جستجوی انسان بود.

گفتند: نگرد که ما گشته ایم و آن چه می جویی یافت نمی شود.

گفت: میگردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است.

و گفت قحطی است.نه قحطی آب و نان، که قحطی انسان.

بر آشفتند و به کینه برخواستند و هزار تیر ملامت روانه اش کردند؛ که ما را مگر نمی بینی که منکر انسانی.

چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.

خنده زنان گفت: پیش تر که چشم هایم بسته بود ، هیاهو می شنیدم، گمانم این بود که صدای انسان است.

چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.

خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند: حال که ما انسان نیستیم ، تو بگو این انسان کیست که ما نمی شناسیمش؟!

گفت: آن که دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است. آن که کوه را بر دوشش می گذارند و خم بر ابرو نمی آورد.

آن که نه او از غم که غم از او می گریزد. آن که در رزمگاه دنیا جز با خود نمی جنگد و از هر طرف که می رود جز او را نمی بیند. آن که با قلب شرحه شرحه تا بهشت می رقصد، آن که خونش عشق است و قولش عشق.

آن که سرمایه اش حیرت است و ثروتش بی نیازی. آن که سرش را می دهد، آزادگیش را اما نه،آن که در زمین نمی گنجد،در آسمان نیز. آن که مرگش زندگی است،آن که خدا را...

او هنوز میگفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند

پ.ن: فردا اما باز کسی خواهد آمد، کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش آرزوست.

 



پيچک